#چشمان_نفرین_شده_پارت_299


- برمی‌گرده.

رفتم متلکی بارش کنم که پرشیای سیاه رنگ ایستاد. سام از آن خارج شد و دوان دوان به سمت ما آمد.

امروز انگار روز استجابت خواسته‌های ارغوان بود.

وقتی به ما رسید، دسته کلیدی را جلوی ارغوان گرفت و لبخندزنان گفت:

- بفرمائین کلید خونه‌ی دائیه.

ارغوان با گیجی فقط به او نگاه کرد.

با این نگاه سام متوجه شد باید بیشتر توضیح دهد.

- فردا ما صبح زود راه میفتیم میریم سمت تهران، می‌خوام مامان رو ببرم دکتر. دایی رحیم هم با ما میان. کسی توی خونه نیست. گفتم شما برین بدون مزاحم خونه رو از نزدیک ببینین.

ارغوان بی‌اراده گفت:

- یعنی فردا دوباره برمی‌گردید؟

لبخند سام پررنگ‌تر شد.

romangram.com | @romangram_com