#چشمان_نفرین_شده_پارت_298
ارغوان در جوابش گفت:
- بله راحله خانم اومده بودیم زیارت.
- خیلی خوشحالم که هنوز جوونهایی پیدا میشن که به این طور مسائل اعتقاد دارن.
لبخندی مادرانه نثار ما کرد و ادامه داد:
- خیلی از دیدنتون خوشحال شدم بچهها. ما دیگه باید بریم.
بعد رو به سام گفت:
- بریم پسرم؟
سام نگاهی به ارغوان انداخت و گفت:
- خداحافظ.
ارغوان با نگاهی سوزناک دور شدن اتومبیل را تماشا میکرد. در آن لحظهی خاص قیافهاش به شدت دیدنی بود. لب و لوچهاش جوری آویزان بود که هر لحظه منتظر بودم بزند زیر گریه.
توی همین حس و حال یکدفعه گفت:
romangram.com | @romangram_com