#چشمان_نفرین_شده_پارت_297


و بی‌دلیل توضیح داد:

- من مامان رو آورده بودم برای زیارت. آخه فردا داریم میریم.

به سرعت‌هاله‌ای از اندوه صورت ارغوان را پوشاند. با صدایی بی‌اندازه بی‌رمق مِن مِن کرد.

- راستش من یه معذرت خواهی به شما بدهکارم. امروز نباید اون‌طوری باهاتون حرف ...

سام پرید وسط حرفش.

- من هم همین‌طور. بابت اون روز که اومده بودین خونه دایی. من نباید باهاتون اون‌طوری حرف می‌زدم؛ ولی راستش رو بخواین اون روز اصلاً حال مساعدی نداشتم. از سمت شرکت مدام باهام تماس می‌گرفتن و به‌خاطر یه مشکلی ازم می‌خواستن برگردم. حال مامان صبحش بد شده بود و ذهنم رو حسابی بهم ریخته بود، از اون طرف هم دایی رحیم مدام به پروپام می‌پیچید، خلاصه نفهمیدم چی شد که همه‌ش رو سر شما خالی کردم. خواهش می‌کنم منو ببخشید.

وقتی ارغوان شروع به صحبت کرد در صدایش نرمشی وجود داشت که تابه‌حال ندیده بودم.

- خواهش می‌کنم. این تقصیر ماست که بی‌موقع مزاحمتون شده بودیم؛ یعنی حقیقتش خونه‌ی دایی شما خونه‌ی سابق عموم بوده، دخترعموم هم خیلی علاقه داشت خونه رو ببینه گفتیم این‌طوری یه تیر و دو نشون میشه، هم مسئله‌ی فروش خونه رو با شما مطرح می‌کنیم هم کالیاسا خونه رو می‌بینه که متأسفانه اون‌طوری شد.

هر دو در سکوت لبخند زدند.

داشتم خدا را شکر می‌کردم که همه چیز گردن من افتاد و مسئله به خیر و خوشی فیصله پیدا کرد که راحله از امامزاده خارج شد.

- اِ دخترها شما هم این‌جایین؟

romangram.com | @romangram_com