#چشمان_نفرین_شده_پارت_296


با صدای بلند به ارغوان که از من عقب افتاده بود گفتم:

- کاش یه آرزوی دیگه می‌کردی.

ارغوان به من رسید و گفت:

- چی میگی تو با خودت؟

بعد او هم سام را دید و دهانش را بست.

برای داخل شدن به امامزاده بدون شک باید از مقابل او می‌گذشتیم. ارغوان با استیصال گفت:

- میگم می‌خوای یه روز دیگه بریم امام‌زاده؟

به جلو هلش دادم و با عصبانیت ساختگی گفتم:

- برو ببینم، دو ساعته داری مخ من رو می‌خوری چی‌کار کنم! حالا که خودش عین شاخ شمشاد از غیب ظاهر شده بریم؟!

هر دو نفر به او نزدیک شدیم و سلام کردیم. ما را که دید دستپاچه شد.

- سلام، شما هم این‌جا میاید؟ چه جالب!

romangram.com | @romangram_com