#چشمان_نفرین_شده_پارت_295
نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت:
- تو میگی چیکار کنم؟
خندیدم و گفتم:
- من میگم برو حاضر شو بریم بیرون یه هوایی به سرت بخوره شاید حالت جا بیاد.
از خانه که زدیم بیرون ارغوان دائم توی فکر بود. گاهی اوقات هم حرفهایی میپراند.
- میگم چهطوره برم دم خونهشون ازش تشکر کنم.
- دست بردار دختر! این که خیلی ضایع منت کشیه.
- پس میگی چه غلطی بکنم؟
- هیچی، بیا بریم این تو یه دعایی بکن شاید خدا یه عقلی بهت بده.
ناخودآگاه به نزدیکی امامزاده رسیده بودیم. جلوتر از ارغوان برای رسیدن به امامزاده آخرین پیچ خاکی را رد کردم و با ناباوری سام را جلوی چشمم دیدم.
با همان لباس قبلی، تکیه داده به ماشینش، خیره به نقطهای دور در مقابلش.
romangram.com | @romangram_com