#چشمان_نفرین_شده_پارت_292
- همین رو میخواستین؟ فکر میکنم بهتره هر چه زودتر تشریف ببرید.
با بیشترین سرعتی که میتوانستیم از خانه خارج شدیم. هیچ فکر نمیکردم آخر و عاقبت این ملاقات به اینجا بکشد.
***
عین مادرمردهها در سایه، سینهکش دیوار وا رفته بودیم و خیره به در اتاق شده بودیم.
جلسهی سرنوشتساز فروش خانه در آن اتاق برگزار میشد و بچههایی مثل ما را راه نمیدادند!
بعد از مدتها انتظار، بالاخره سام از درگاه اتاق خارج شد. از آن فاصله هم اندام درشتش توی تیشرت چسبانش مو را به تن آدم سیخ میکرد. در حالی که دستش را توی جیب شلوار جینش کرده بود، با طمأنینه به سمت ما آمد.
سرتاپایش را از نظر گذراندم. دفعهی پیش که دیده بودمش لباس رسمیتری به تن داشت؛ ولی این بار انگار با بیخیالی هرچه تمامتر لباس پوشیده بود.
همانطور بیخیال رو در روی ما ایستاد. ارغوان که منتظر جرقهای بود تا فوران کند، وقتی هیچ حرکتی از جانب او ندید خودش به حرف آمد.
- بالاخره کار خودت رو کردی؟!
سام مدتی با اخم به چشمهای ارغوان خیره شد، بعد همینطور که به نظر میآمد صبر ارغوان در حال اتمام است، یکدفعه جلوی چشمهای گردشدهی ما نیشش تا بناگوش باز شد. هنوز حالمان سر جا نیامده بود که همانطور بیخیال، بدون اینکه چیزی بگوید راهش را گرفت و رفت.
ارغوان که هنوز هاج و واج مانده بود بالاخره گفت:
romangram.com | @romangram_com