#چشمان_نفرین_شده_پارت_291
- بذارید حرفم رو بزنم، خودتون هم میدونید که واقعیت رو میگم. باید یه خونه واسه مامان همین اطراف گیر بیارم که هر وقت خواست بتونه سریع بیاد پیش دایی. اگه بیخیال خونهی شما بشم باید دوباره کلی معطل بشم تا یه خونهی جدید پیدا بشه. شما که انتظار ندارید بهخاطر خاطرات مسخرهی شما از این معامله بگذرم؟
راحله با عصبانیت گفت:
- بس کن سام.
و شروع کرد به سرفه کردن.
ارغوان از جایش بلند شد و با عصبانیت گفت:
- فکر نمیکنم شما که توی قوطی کبریتهای شهری زندگی میکنید اصلاً بفهمید خونه چی هست؟
سام نگاه ترسناکی به ارغوان انداخت که من وحشت کردم؛ ولی کوچکترین نشانهای از ترس توی صورت ارغوان پیدا نشد.
- من هم فکر نمیکنم مسئلهی فروش خونه اصلاً به شما ربطی داشته باشه.
صورت راحله هر لحظه کبودتر میشد. سام نگاهی به مادرش انداخت و به سرعت به سمت اتاق دیگری دوید و با یک لیوان آب و قرص برگشت.
- بیا مامان قرصت رو بخور الان خوب میشی.
میخواستم چیزی بگویم که نگاه خشمناک سام در آن هیبت ترسناکش دهانم را بست.
romangram.com | @romangram_com