#چشمان_نفرین_شده_پارت_290


- من که چیزی نگفتم، فقط خواستم یه دلیل قانع کننده بیارن تا ما از خرید خونه منصرف بشیم.

ارغوان مستأصل به من نگاه کرد. احساس کردم بهتر است چیزی بگویم.

- دلایل ما هر چی که هست مهم نیست. ما فقط این‌جا اومدیم تا از شما خواهش کنیم یه خونه‌ی دیگه برای خودتون پیدا کنید.

- چرا باید این‌کار رو بکنیم؟

دیگر داشتم عصبانی می‌شدم.

- خب برای شما چه فرقی میکنم؟

سام نگاهی عصبی به سمت ما انداخت. به هیچ وجه نمی‌توانستم دلیل عصبانیتش را درک کنم.

- الان بهتون میگم چرا. چون حال مادرم اصلاً خوب نیست و دکترش گفته هوای دودی تهران براش سمه. باید تو یه جای خوش آب و هوا زندگی کنه. من هم تو تهران کلی کار دارم و نمی‌تونم پیشش بمونم، نمی‌تونم هم تنهاش بذارم. تا ابد هم که نمی‌تونیم خونه‌ی دایی بمونیم، آخه زیاد از مهمون خوشش نمیاد.

راحله غرید:

- سام.

بعد از این حرف سرفه‌ی بلندی کرد که صدای خس خس در آن شنیده می‌شد. آقا رحیم هم می‌خواست چیزی بگوید که سام با حرکت دست ساکتش کرد.

romangram.com | @romangram_com