#چشمان_نفرین_شده_پارت_289
- فکر میکردم اومدید ما رو برای خرید خونه ترغیب کنید!
پسرش ادامهی حرف مادرش را گرفت.
- خانواده از فروش پشیمون شدن؟
ارغوان گفت:
- نه، اونها هنوز هم میخوان خونه رو بفروشن؛ ولی ما موافق نیستیم.
- میتونم بپرسم چرا؟
- خب خود من به شخصه خاطرات زیادی از زمانی که پدرم زنده بود با اون خونه دارم. نمیدونم شما میدونید یا نه؟ ما خودمون خونه داشتیم؛ ولی از وقتی که حال پدربزرگ بد شد ما خونهی خودمون رو گذاشتیم و رفتیم با پدربزرگم زندگی کردیم، بعد از فوتشون هم دیگه دلمون راضی نشد اونجا رو ول کنیم، بهخاطر همین مسائل دلم نمیخواد اون خونه فروخته بشه.
- فکر نمیکنید دلایلی که برای ما آوردید خیلی بچگانهست؟
هیچ از حرفش خوشم نیامد. طوری عصا قورت داده حرف میزد انگار ارث پدرش را از ما طلبکار بود. مثل اینکه مادرش هم متوجه لحن بد او شد؛ چون بعد از سرفهای خشک گفت:
- سام این چه طرز حرف زدنه؟
سام رو به مادرش گفت:
romangram.com | @romangram_com