#چشمان_نفرین_شده_پارت_288
چند ثانیه بعد همگی توی هال دور هم نشسته بودیم.
خواهر آقارحیم که راحله صدایش میزد با لبخند رو به ارغوان گفت:
- پس شما دختر آقا کمال خدا بیامرز هستین؟
زن ریزه میزهای بود که اصلاً پسر غول پیکری که داشت به او نمیآمد. علاوه بر جثهی ظریفش بسیار لاغر و ضعیف به نظر میرسید.
ارغوان با لبخندی متقابل گفت:
- بله، ایشون هم دختر عموم هستن.
پسر راحله که میدانستم اسمش سام است بعد از دقایقی که در سکوت ما را ارزیابی کرد بالاخره گفت:
- میتونم بپرسم چه کمکی برای شما از دست ما برمیاد؟
ارغوان نگاهش را به او دوخت.
- راستش میخواستم اگه امکان داشته باشه از خرید خونهی پدربزرگم صرف نظر کنید.
هر سه نفر با تعجب به ما زل زدند. بعد از مکثی کوتاه راحله گفت:
romangram.com | @romangram_com