#چشمان_نفرین_شده_پارت_287


- روشن، سام ... روشن.

***

من تعلق خاطری به خانه‌ی پدربزرگ نداشتم، فقط به‌خاطر خوشحال کردن ارغوان این‌کار را می‌کردم؛ شاید هم می‌خواستم از عذاب وجدان تهمت‌هایی که به او زده بودم، دربیایم.

در راه خیلی دلشوره داشتم. خانه آیفون نداشت و از همان زنگ‌های بلبلی قدیمی استفاده می‌کرد. مدتی طول کشید تا کسی در را به‌ رویمان باز کرد. پیرمرد عصبانی که سال پیش دیده بودم را شناختم. ارغوان در مقابل نگاه پرسشگر او توضیح داد:

- من دختر آقا کمال کوشش هستم. می‌خواستم اگه امکان داشته باشه چند دقیقه در مورد خونه‌ی پدربزرگم باهاتون صحبت کنم.

پیرمرد به داخل تعارفمان کرد. پشت سر ارغوان وارد شدم.

خانه برخلاف تصورم بسیار معمولی‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. چند تا باغچه بزرگ یک طرف حیاط و حوضی کنار آنها که بسیار سرسری مرتب شده بود. در طرف دیگر حیاط هم ساختمانی قرار داشت که بسیار قدیمی بود؛ حتی قدیمی‌تر از خانه‌ی پدربزرگ.

ساختمان اصلی با چند پله‌ی سنگی از کف حیاط جدا می‌شد و زیر آن هم یک زیرزمین سرتاسری قرار داشت. از همان‌جا نگاهی به ورودی زیرزمین که چند پله از سطح زمین پایین‌تر بود، انداختم. با این‌که صبح بود، تاریکی تمام ورودیِ زیرزمین را در خودش جا داده بود.

دلشوره‌ای که داشتم با حالت تهوع همراه شد.

خواهرزاده‌ی آقا رحیم از اتاقی خارج شد وکنار پله‌ها ایستاد. آقا رحیم از پشت سر ما گفت:

- ایشون دختر آقا کمال خدابیامرزن که می‌خوای خونه‌شون رو بخری.

romangram.com | @romangram_com