#چشمان_نفرین_شده_پارت_286
- آخه من اینجا رو میخوام چیکار؟ مگه غیرِ اینه که بابام و کمال خدا بیامرز همهی عمرشون رو با کشاورزی تو این ده تلف کردن. چرا باید اینجا رو عین آینهی دق نگه دارم؟ میخوام هر چه زودتر آخرین چیزی که من رو به اینجا وصل میکنه رو بفروشمش و از شر غرغرهای مادرت راحت بشم. تو هم بهتره اینقدر تو کارهای بزرگترها دخالت نکنی.
آخر شب من و ارغوان درازکش روی تخت توی حیاط به ستارهها نگاه میکردیم.
- بابا تصمیم خودش رو گرفته. حرف زدن باهاش فایدهای نداره.
صدای بغض آلود ارغوان را شنیدم.
- پس حالا چیکار باید بکنیم؟
- من یه فکری دارم.
ارغوان به سمت من چرخید و در حالیکه آرنجش را زیر سرش ستون میکرد، با اشتیاق به من نگاه کرد.
- باید بریم سراغ پسره، شاید بتونیم از خرید خونه منصرفش کنیم.
چشمهای ارغوان درخشید.
- میدونی اسم پسره چیه؟
فکری کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com