#چشمان_نفرین_شده_پارت_285
- نه؛ یعنی حتی صورتش هم درست نمیبینم. بیشتر وقتها از پشت سر میبینمش.
- نمیدونم چی بگم. زیاد بهش فکر نکن. انشاءالله که خیره. پاشو یه آب به دست و صورتت بزن دیگه الانهاست که عمو پیداش شه.
بابا از دیدنم خیلی تعجب کرد؛ ولی مثل همیشه به روی خودش نیاورد.
بعد از ناهار با هم توی اتاق تنها ماندیم.
- بابا نمیشه از خیر فروختن خونهی بابابزرگ بگذریم؟
بابا با خونسردی همیشگیاش گفت:
- چی شد که به این فکر افتادی؟
- خب ما که به پولش احتیاج نداریم، چرا باید این کار رو بکنیم؟
- چرا نه؟ تازه فقط که من نیستم، عمههات هم میخوان اینجا رو بفروشن، رو پولش حساب کردن فقط حرفی نزدن تا مثل همیشه فیروزه خودش رو بندازه جلو. بعدش اونها به مراد دلشون برسن و تا آخر عمر سرکوفت فروش خونه باباشون رو به فیروزه بزنن.
- خب اگه اینطوره، چهطوره خودمون سهم اونها رو ازشون بخریم.
اخمهای بابا توی هم رفت.
romangram.com | @romangram_com