#چشمان_نفرین_شده_پارت_284
ارغوان راه افتاد و من پشت سرش نگاه دیگری به خانه انداختم و راه افتادم.
***
با تکانهای شدیدی از خواب پریدم.
ارغوان در حالی که شانههایم را تکان میداد با نگرانی گفت:
- حالت خوبه؟ داشتی فریاد میزدی!
آفتاب از لای پرده توی چشمم زد.
- خواب بد میدیدم. خواب یه دختربچه با موهای بلند طلایی که توی تاریکی میدوئه.
ارغوان با لحن آرامش بخشی گفت:
- آدم بعضی وقتها اینطوری میشه، حتماً تو روز به مسائل ناراحت کننده فکر کردی.
- آره؛ ولی مشکل من اینه همیشه این خواب رو میبینم. چند وقتی بود قطع شده بود؛ ولی دوباره شروع شده.
- یعنی دختربچه رو نمیشناسی؟!
romangram.com | @romangram_com