#چشمان_نفرین_شده_پارت_283
- جداً؟
- آره، از دیوار رفتم بالا.
ابروهای ارغوان بالا رفت.
- واقعاً؟
- خب خیلی دوست داشتم ببینم توش چه شکلی بوده، اون موقع من خیلی بچه بودم چیزی یادم نیست. بعدش یه پیرمرده که خیلی وحشتناک بود مچم رو گرفت، من هم فرار کردم.
ارغوان خندید و گفت:
- حتماً آقا رحیم بوده. زیاد از خونه بیرون نمیاد، اینقدر که بعضی از اهالی فکر میکنن کسی اینجا زندگی نمیکنه. الان بهخاطر خواهرش یه کم به اینجاها رسیده.
فکری کرد و ادامه داد:
- اگه اینقدر دوست داری توش رو ببینی بیا بریم در بزنیم. حتماً آقا رحیم خونهست.
دستش را که داشت میرفت سمت زنگ کشیدم و گفتم:
- نه الان هوا داره تاریک میشه، چیزی معلوم نیست تازه فک نکنم دوست داشته باشم دوباره پیرمرده رو ببینم.
romangram.com | @romangram_com