#چشمان_نفرین_شده_پارت_282
مدتی که راه رفتیم به کوچهای رسیدیم که به نظرم بسیار آشنا میآمد. با دیدن حمام فروریختهی قدیمی داشتم مطمئن میشدم که ارغوان گفت:
- این پسره همونه که میخواد خونهی آقاجون رو بخره.
رد نگاهش را دنبال کردم. پرشیای سیاهرنگی از داخل خانهای خارج شده بود. زن مسنی توی ماشین نشسته بود و پسر جوانی از آن پیاده شده و در حال بستن در حیاط بود. ویژگی بارزش هیکل ورزیده و عضلانیاش بود. نیم نگاهی به سمت ما انداخت که برای نشان دادن چشمهای سبز و ابروهای کشیدهاش کافی بود.
- مطمئنی این همونه؟ به قیافه خشنش نمیخوره اینقدر احساستی باشه که برای مادرش اینقدر به خودش زحمت بده.
- آره خودشه، یه بار که اومده بود دم خونهمون با مادرم حرف بزنه دیدمش.
- پس چرا سلام و علیک نکرد؟
- من رو نمیشناسه. من از توی آیفون دیدمش، اون من رو ندید.
پرشیای سیاه با سرعت از کنارمان گذشت. نگاهی به در سفیدرنگ خانه انداختم. وضعیت خانه از دفعهی پیش بسیار آبرومندانهتر بود.
- این خونهی قدیمی ماست، درسته؟
- آره، انگار وقتی میخواستین از اینجا برین فروختینش به آقا رحیم، دایی همین پسره.
- من یه بار اومدم اینجا.
romangram.com | @romangram_com