#چشمان_نفرین_شده_پارت_281
- تو خونهتون که سر این قضیه اتفاقی نیفتاد؟
- نه، فقط یه دعوای خانوادگی نسبتاً ملایم با چاشنی زد و خورد.
بیریا لبخند زد. چند دقیقه بعد که افکارم را جمع بندی کردم و دیدم حرفهایش با عقل جور درمیآید، با شرمندگی گفتم:
- من واقعاً نمیدونستم. نمیدونم چه جوری باید ازت ...
نگاهش را به نقطهای دوخت و پرید وسط حرفم.
- رسیدیم. امامزاده اونجاست.
هیچوقت امامزاده را ندیده بودم؛ یعنی هر وقت که به اینجا میآمدیم اینقدر دعوا مرافعه و جنگ اعصاب داشتیم که کسی فکرش به این طور مسائل نمیرسید.
امامزاده با این که بسیار کوچک بود؛ ولی خیلی به دلم نشست.
در راه برگشت احساس کردم این همان مسیری نیست که از آن آمده بودیم.
- این همون راهیه که ازش اومدیم؟
- نه، گفتم از یه راهه دیگه برگردیم تنوع بشه.
romangram.com | @romangram_com