#چشمان_نفرین_شده_پارت_280
ارغوان که در چند دقیقهی اخیر به طرز محسوسی از نگاه کردن به من فرار میکرد، رو به مادرش گفت:
- مامان من و کالیاسا میخوایم بریم امامزاده یه سری بزنیم، اشکالی که نداره؟
زن عمو نگاهی به قیافهی متعجب من انداخت و گفت:
- نه عزیزم، فقط مواظب خودتون باشین.
ساعتی بعد هر دو در حالی که مستقیم به روبرو خیره شده بودیم، توی کوچه باغ قدم برمیداشتیم.
بالاخره ارغوان بعد از مدتی نسبتاً طولانی مهر سکوت را شکست.
- میدونم در مورد من چه فکری میکنی؛ ولی وقتی همه چیز رو بفهمی خودت متوجه میشی فکرت چهقدر اشتباه بوده.
- منتظرم از اشتباه درم بیاری !
- من هم تا وقتی خونهی شما بودم چیزی نمیدونستم. وقتی برگشتیم مامانم همه چیز رو برام تعریف کرد. مثل اینکه اون روز صبح که تو داشتی با مهرداد حرف میزدی عمه سیمین تصادفی حرفهات رو شنیده بعدش که رفتن پارک مطلب رو با گوشه کنایه به مامانت رسونده، مامانت هم ناراحت شده، بهخاطر همین مسئله هم حرفشون شده، بقیهش رو هم که خودت میدونی.
مات و مبهوت زل زده بودم به ارغوان. اصلاً باورم نمیشد. صورتش بسیار مصمم بود و به نظر نمیرسید دروغ بگوید.
ارغوان پرسید:
romangram.com | @romangram_com