#چشمان_نفرین_شده_پارت_293
- این چرا اینجوری کرد؟
- نمیدونم، نه به اون بینمکی اوندفعهاش، نه به این شوری ایندفعهاش. ارغوان به جان خودم این پسره یه چیزیش میشه.
در همین لحظه بقیه هم از اتاق خارج شدند. عمهسیمین بدون اینکه نگاهی به ما بیندازد از در حیاط خارج شد. پشت سرش بابا و عمهزرین خارج شدند. بابا همین طور که راه میرفت، زیر لب چیزهایی میگفت که قابل شنیدن بود.
- با اون همه کاری که داشتم این همه راه بیخودی من رو کشوندن اینجا واسه هیچی.
عمه زرین با ناراحتی گفت:
- داداش ما چه تقصیری داریم؟ ما چه میدونستیم این پسره اینطوری میکنه!
چادرش را روی سرش کشید و ادامه داد:
- با اجازهتون داداش، من باید برم خونه. خداحافظ.
عمه زرین همینطور که با خودش غرغر میکرد از خانه خارج شد.
بابا هم با قیافهای اخمآلود وارد خانه شد.
من و ارغوان به سمت زن عمو شیرین که تازه از اتاق گفتگو خارج شده بود، دویدیم. ارغوان نفس تازه کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com