#چشمان_نفرین_شده_پارت_278


- نه بابا، یه مدت حال مامانش بهتر شد اون هم منصرف شد؛ ولی الان دوباره حال مادرش بد شده اون هم آوردتش این‌جا. چندبار هم اومده سروقت خونه‌ی بابابزرگ.

نگاهم را دوباره به گل‌ها دوختم. ارغوان هم رد نگاهم را دنبال کرد و ‌هاله‌ای از اندوه صورتش را پوشاند.

- بابا عاشق این باغچه و گل‌ها بود. خودش به همه‌شون رسیدگی می‌کرد. وقتی که سرگرم رسیدگی به اون‌ها بود این‌قدر خوش اخلاق بود که نگو. همیشه به من می‌گفت ارغوان جان بابا، تو مثل این گل‌ها می‌مونی، من باید همیشه مواظبت باشم تا یه وقت خدای نکرده پژمرده نشی.

قطره اشکی روی صورتش سر خورد.

زیر لب زمزمه کردم:

- خوش به‌حالت.

نشنید.

- چی؟

- هیچی.

یک مرتبه با چشم‌های اشکی‌اش براق شد توی صورتم.

- چرا بهم نگاه نمی‌کنی؟‌ هان؟ از دیروز که اومدی باهام سرسنگینی؟ چرا؟

romangram.com | @romangram_com