#چشمان_نفرین_شده_پارت_277


با این‌که ته دلم می‌دانستم راه درست چیست و آن هم رفتن پیش پلیس است؛ ولی دوست داشتم بیشتر جوانب کار را بسنجم.

وحشتناک‌ترین قسمت ماجرا این بود که اگر می‌رفتم سراغ مهرداد و او به همه چیز اعتراف می‌کرد، ممکن بود ببخشمش و همه چیز را فراموش کنم.

فکر این‌که به‌خاطر ترسِ از دست دادن مهرداد و دوباره تنها شدن روی تاریکی‌هایش چشمم را ببندم، چهارستون بدنم را می‌لرزاند.

سایه‌ی ارغوان زودتر از خودش از داخل ساختمان خارج شد. نسیم خنک عصر تابستان، موهای بلندش را به پرواز درآورده بود. به من که رسید ظرف بزرگی را که در دست داشت، روی تخت گذاشت. لبخند شیرینی تحویلم داد و برش‌های هندوانه سرخ رنگ را توی بشقابم گذاشت.

- بخور که تو این گرما جیگرت حال بیاد.

عجب رویی دارد این بشر.

با محبت توی چشم‌هایم نگاه کرد و لبخندش پررنگ‌تر شد.

- راستی کالی، واقعاً بابت این‌که جلوی فروش خونه رو گرفتی ازت ممنونم.

چه خوش‌خیال! نمی‌دانست من از آن روز هنوز بابا را ندیده‌ام چه برسد که بخواهم منصرفش کنم. نمی‌دانست این خود باباست که تنبل است و کار را پشت گوش می‌اندازد.

از نگاه مستقیم توی چشم‌هایش طفره رفتم.

- از خواهرزاده‌ی مش رحیم چه خبر؟ بالاخره خونه گیر آورد؟

romangram.com | @romangram_com