#چشمان_نفرین_شده_پارت_276


مرد هر دو ساک را برداشت و به دنبال آن‌ها از پله‌ها پایین رفت.

هر چه فکر کردم آخرین باری را که با پدرم تنهایی صحبت کرده بودم را به یاد نیاوردم.

انگار فلج شده بودم و نمی‌توانستم از جایم تکان بخورم. قطار شروع کرد به سوت کشیدن.

سیاوش را تصور کردم که الان در شمال کنار دریا آتش بزرگی به راه انداخته و در حال درست کردن جوجه، خوش می‌گذراند.

مأمور قطار نگاهی به من که همین‌طور خشکم زده بود انداخت و در واگن را بست.

قطار حرکت کرد و من همان‌طور مات به روبرو خیره مانده بودم.

مدتی فکر کردم که چه باید بکنم تا این‌که بالاخره به نتیجه رسیدم.

ایستگاه بعدی از قطار پیاده شدم و یک تاکسی دربست برای ترمینال گرفتم.

***

پاهایم را روی تخت دراز کردم و چشم به گل‌های باغچه دوختم. واقعاً دوست داشتم بدانم ارغوان به چه چیز این‌جا دل بسته است.

با وجود نامردی که ارغوان در حقم کرد، اصلاً دوست نداشتم به این‌جا بیایم؛ ولی در حال حاضر خانه‌ی پدربزرگ بهترین جا برای من بود تا بتوانم بیشتر فکر کنم.

romangram.com | @romangram_com