#چشمان_نفرین_شده_پارت_275


در پاگرد قطار ایستادم. کوله پشتی‌ام را روی دوشم جابه‌جا کردم و منتظر ماندم تا به ایستگاه برسم. ضرب‌آهنگ کند حرکت قطار را که دیدم، پشیمان شدم چرا این‌قدر زود از جایم بلند شدم. رفتم گوشه‌ی پاگرد و به دیواره‌ی قطار تکیه دادم.

نگاهم را به برهوت بی‌انتهای آن سوی ریل‌ها دوخته بودم که زن جوانی به همراه دختر بچه‌ای هفت هشت ساله وارد پاگرد شدند. زن خم شده بود و در حالی که دست دخترک را گرفته بود، چیزهایی توی گوشش زمزمه می‌کرد. چند لحظه بعد مرد جوانی به همراه دو ساک نسبتاً بزرگ از راه رسید. به محض این‌که به زن رسید هر دو لبخند دلگرم کننده‌ای رد و بدل کردند.

نگاهم را از آن‌ها گرفتم و دوباره به خارهای توی بیابان زل زدم.

طفلک مرسده با پیدا کردن سعید چه نقشه‌هایی برای آینده‌اش کشیده بوده؛ یعنی آخرین روز زندگی‌اش به چه چیزهایی فکر می‌کرده؟ به طور حتم مرسده نمی‌خواسته نوشته‌هایش به دست کسی بیفتد، به‌خاطر همین آن‌ها را به سعید سپرده و برای این‌که توجه او به کتاب جلب نشود آن را قاطی باقی وسایل کرده.

بعد از دیدن متین، دیگر دنبال باقی قربانی‌ها نگشتم؛ چون کار بی‌فایده‌ای بود. دیگرمطمئن شده بودم همه‌ی این‌ها کار مهرداد است؛ حتی در مورد خواهر و نامادری‌اش هم شکی نداشتم، زیر سر خودش است.

به آرمانشهر نرفتم؛ چون می‌ترسیدم. نه این‌که از مهرداد بترسم، البته از مهرداد هم می‌ترسیدم؛ ولی ترس اصلی‌ام این بود که نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم.

در این چند روز به عمد گوشی‌ام را خاموش کرده بودم تا مجبور نباشم به تلفن هیچ‌کس جواب دهم، به‌خصوص مهرداد.

تصمیم گرفتم بروم خانه و با خانواده‌ام مشورت کنم. این بهترین کار بود، همه‌ی آدم‌های نرمال به وقت مشکلات همین کار را می‌کنند.

بالاخره قطار ایستاد. مأمور قطار در را باز کرد. زن جلوتر از بقیه پیاده شد و بعد دست دخترک را گرفت و کمک کرد تا از پله‌ها پایین بیاید.

یک قدم به سمت در برداشتم.

سعی کردم تصویر آخرین باری که مادرم را دیده بودم به یاد بیاورم؛ اما جز قندانی که به طرفم می‌آمد چیزی به خاطر نیاوردم.

romangram.com | @romangram_com