#چشمان_نفرین_شده_پارت_272
- اسمش رو نمیدونم، فقط میدونم تو اون کتابفروشی کار میکرد. یه بار که شراره رفته بود یه کتاب بخره با هم آشنا شدن، بعد هم از من برید.
- چرا این چیزها رو به پلیس نگفتی؟
- چون هیچکس حرفم رو باور نمیکرد. هیچ مدرکی نداشتم. پدر و مادرش فکر میکردن ...
صدایش لرزید.
- به خاطر آزار و اذیتهای من خودش رو کشته.
حس کردم گریه میکند؛ ولی باورم نشد. چرخیدم و به صورتش نگاه کردم. چشمهایش میدرخشید. توی چشمهایش نگاه کردم.
- برام تعریف میکنی چه اتفاقی براش افتاد؟
- تو از پسره خبر داری؟
- قول میدم به سزای عملش برسه. خواهش میکنم به من اعتماد کن.
متین به دنبال مکثی کوتاه گفت:
- من و شراره عاشق همدیگه بودیم. هردومون تو یه محله اون پایینها زندگی میکردیم. من تو یه مکانیکی کار میکردم و شراره تو یه آرایشگاه شاگرد بود. هر دومون زیاد درس نخونده بودیم، زیاد هم پولدار نبودیم، ولی خوشحال بودیم. خانوادههامون حرفهای اولیه رو با هم زده بودن. همه چیز روبهراه بود تا اینکه یه روز شراره رفت انقلاب تا یه کتاب بخره. بعدش هر روز از من دورتر شد تا یه روز که بهم گفت ما به درد هم نمیخوریم و باید همدیگه رو فراموش کنیم. وقتی این رو شنیدم دنیا رو سرم خراب شد. شراره بهم گفت من نمیتونم اون زندگی رو که میخواد براش فراهم کنم، گفت که اگه خوشبختیش رو میخوام باید فراموشش کنم. هر چی من دلیل میآوردم قبول نمیکرد. من هم که دلیل این همه تغییر رفتارش رو نمیفهمیدم افتادم دنبالش. دیدم همهش میره تو اون مغازه و با اون پسره خوش و بش میکنه.
romangram.com | @romangram_com