#چشمان_نفرین_شده_پارت_271


خوب دور و بر مغازه را پاییدم. هیچ خبری از آن پسر نبود. خودم مانده بودم چه‌طور جرأت کرده‌ام دوباره به این‌جا بیایم؛ ولی انگار میل به دانستن حقیقت شجاعم کرده بود.

دیدمش. او هم مرا دیده بود و به سرعت به طرفم می‌آمد. این بار از جایم تکان نخوردم. وقتی به من رسید خشونت چهره‌اش جای خود را به تعجب داد.

- می‌خوام باهات حرف بزنم.

راه افتادم به سمت پارکی در آن نزدیکی. او هم بدون حرف دنبالم راه افتاد.

نشستم روی نیمکتی زیر یک درخت. او هم کنارم نشست. در حالی که به روبرو نگاه می‌کردم گفتم:

- تو هر روز میای این‌جا کشیک می‌کشی؟

صدای خشکش را شنیدم:

- هر روز تا وقتی که اون نامرد رو پیدا کنم.

- تو کی هستی؟

- اسمم متینه. قرار بود با شراره ازدواج کنم، البته قبل از این‌که اون عوضی رو ببینه.

- این عوضی که ازش حرف می‌زنی کیه؟

romangram.com | @romangram_com