#چشمان_نفرین_شده_پارت_270


مجبور شدم به خودم اعتراف کنم شخصی که مرسده در موردش صحبت می‌کند، خود مهرداد است.

« این چیزی جز شانس نمی‌تونه باشه. درست وقتی که از رفتارهاش به مرز افسردگی رسیده بودم، سعید سر راهم قرار گرفت.

درسته سعید مثل اون خاص و غیرقابل پیش بینی نیست؛ ولی مهربون و دوست داشتنیه، درست همون چیزی که من بهش نیاز دارم.»

بالاخره معمای سعید کشف شد.

«بالاخره فهمید.

می‌دونستم یه روزی این اتفاق میفته. باید خیلی زودتر از این‌ها بهش می‌گفتم به‌درد هم نمی‌خوریم و باید راه‌مون رو از هم جدا کنیم. عیبی نداره، حالا هم دیر نشده. فردا با مهرداد تو بهشت رویاها قرار گذاشتم. قبل از اون بارها با هم اون‌جا رفتیم و خوش گذروندیم؛ ولی این بار می‌خوام برم و یک‌بار برای همیشه همه چیز رو تموم کنم.»

همین. همه‌ی کتاب را زیر و رو کردم؛ ولی چیز دیگری نوشته نشده بود. پس این آخرین دست نوشته‌ی مرسده بود. شاید هم آخرین لحظات زندگی‌اش.

تا مدت‌ها بی‌حرکت روی نیمکت خشکم زده بود و توان هیچ کاری را نداشتم.

بدون شک این مهرداد بود که در باغ لواسان یا به قول خودش بهشت رویاها به دیدن مرسده رفته بود پس یعنی قاتلش هم ...

پس قاتل بقیه‌ی قربانی‌ها هم مهرداد بوده؟! باید مطمئن شوم.

بی‌توجه به قرارم با بنفشه جلوی اولین تاکسی را گرفتم.

romangram.com | @romangram_com