#چشمان_نفرین_شده_پارت_269


وای مطمئنم امشب هم از خوشحالی نمی‌تونم بخوابم.»

یعنی منظورش مهرداد بوده؟!

به سرعت به دنبال ادامه‌ی ماجرا صفحات را ورق زدم. یک لحظه از خودم خجالت کشیدم که این‌طور حریصانه به امیال و آرزوهای خصوصی یک دختر معصوم که از این دنیا رفته، دست درازی می‌کنم؛ ولی چاره‌ای نبود، حالا که شروع کرده بودم باید تا آخر می‌رفتم.

«وای باورم نمی‌شد این‌کار رو بکنه. یه جشن تولد رویایی تو قشنگ‌ترین رستورانی که دیده بودم.

اون تاریخ تولد من رو از کجا می‌دونست؟! یعنی آدمی خوشبخت‌تر از من هم توی دنیا هست؟!»

یک لحظه احساس کردم زیر پایم خالی شد. جشن تولد رویایی !

پس من اولین کسی نبودم که غافلگیر می‌شد!

احساسی شبیه به اندوه تمام وجودم را پر کرده بود، به طوری که یک لحظه تصمیم گرفتم بقیه‌ی ماجرا را نخوانم؛ ولی احساس کنجکاوی بسیار قوی‌تر بود.

«نمی‌دونم چرا این روزها احساس می‌کنم عوض شده، اصلاً یه جوری شده! شاید هم همین‌طوری بوده و من نمی‌دیدم. همه‌ش احساس می‌کنم یه چیزهایی رو ازم مخفی می‌کنه. همه‌ی رفتارهاش مشکوکه. گاهی وقت‌ها بهم خیره میشه و پلک نمی‌زنه، بعدش حرف‌های چرت و پرت می‌زنه که اصلاً معنیش رو نمی‌فهمم. وقتی میریم کنار رودخونه یا استخر یه جوری به آب زل می‌زنه که انگار یه آدم دیگه‌ست.

گاهی وقت‌ها ازش می‌ترسم!»

یاد روزی افتادم که کنار رودخانه به من گفت "این‌جا نقطه‌ی اوج منه."

romangram.com | @romangram_com