#چشمان_نفرین_شده_پارت_268
با اینکه اصلاً حوصله نداشتم توی رودربایستی ماندم و گفتم:
- باشه، من همینجا تو پارک منتظرت میمونم.
روی نیمکتی روبروی در ورودی دانشگاه نشستم. جلوی در حسابی شلوغ بود و دختر و پسرهای جوان مدام در حال رفت و آمد بودند. یکدفعه دلم هوای دانشگاه را کرد و عجیب احساس دلتنگی و تنهایی به سراغم آمد.
یک آن یاد کتاب مرسده افتادم و فکر کردم برای رفع بیکاری چهطور است یک نگاهی به آن بیندازم تا ببینم این چه داستانی بوده که اینقدر مرسده را جذب کرده.
کتاب را از توی کیف درآوردم و شروع به خواندن کردم.
داستانی تکراری بود دربارهی دختر جوان مرفهی که عاشق پسری معمولی شده بود. فصل اول که تمام شد میخواستم بیخیال خواندنش شوم که چیزی توجهم را جلب کرد. نوشتهی دست نویس چند خطی با خودکار مشکی توی سفیدی آخر فصل !
«من زیاد اهل نوشتن نیستم، فقط احساس کردم باید اتفاقهای مهمی که تو زندگیم میفته رو بنویسم. دیدم اگه اونها رو اینجا بنویسم باعث میشن هر دفعه دوباره یک فصل از کتاب محبوبم رو بخونم.
حالا بریم سر اصل مطلب. یکی از اتفاقهای مهمی که میگفتم اینه که من دانشگاه قبول شدم، اون هم بعد از اون همه زحمت.
دیشب از خوشحالی تا صبح خوابم نبرد. وای یعنی چی میشه؟!»
نوشته همینجا به اتمام میرسید. دنبال ادامه نوشتهها فصل بعدی کتاب را به سرعت ورق زدم و نوشتهی جدید را که فقط چند خط بود توی آخرین صفحه پیدا کردم.
«اون فوق العادهست. خیلی خوشگل و خوشتیپه. اصلاً نمیشه پیشبینیش کرد. از روزی که رفتم دانشگاه چشمم دنبالش بود تا امروز که بالاخره بهم پیشنهاد دوستی داد.
romangram.com | @romangram_com