#چشمان_نفرین_شده_پارت_267


صورتش رنگ باخت و با عصبانیت گفت:

- این چه حرفیه خانم؟ من عاشق مرسده بودم فقط نمی‌خواستم بی‌خودی خودم رو تو دردسر بندازم.

عصبانی شدم.

- بی‌خودی؟! اصلاً پیش خودتون فکر کرده بودین شاید محتویات این کیف می‌تونست قاتل مرسده رو لو بده.

- بله، به‌خاطر همین هم چند دفعه زیر و روش کردم؛ ولی هیچ چیز خاصی توش پیدا نکردم. خواهش می‌کنم این رو به خانواده‌ش برسونید.

بدون حرف دیگری از جایش بلند شد و کافی شاپ را ترک کرد.

بعد از رفتن سعید، من و بنفشه کیف مرسده را روی میز خالی کردیم. سعید درست می‌گفت، به جز یک کتاب، یک گل سر، چند قلم لوازم آرایش و چند خرده ریز دیگر چیزی دندان‌گیری توی کیف نبود. نگاهی به کتاب انداختم. رمانی معمولی بود که نویسنده‌اش را نمی‌شناختم. جای عنوان داستان نوشته شده بود" بهشت رویاها!"

عجب، پس مرسده اسم باغشان را از روی این کتاب گذاشته بود.

کتاب را زیر و رو کردم و تکان دادم تا اگر چیزی داخلش است، بیرون بیفتد؛ ولی چیزی نبود.

بعد از نیم ساعت که از پیدا کردن چیز مهمی توی کیف مرسده ناامید شدیم، از کافی‌شاپ خارج شدیم. به پارک روبروی دانشگاه که رسیدیم بنفشه گفت:

- کالی من کلاس دارم، منتظر می‌مونی کلاسم تموم شه با هم بریم خونه؟

romangram.com | @romangram_com