#چشمان_نفرین_شده_پارت_264
- درست تعریف کن ببینم چی شد.
بنفشه دستش را مالید.
- خب بابا، دستم رو کندی. وحشی! داشتم با بچهها میرفتم سمت سلف دانشگاه که یه پسره جلوم دراومد گفت میشه چند دقیقه باهاتون حرف بزنم. پسره خیلی هم خوشتیپ و خوشاستایل بود. گفتم بدو بنفشه که شانس در خونهت رو زده. گفتم چرا که نه. بعد هم سریع بچهها رو دک کردم ...
میدانستم بنفشه دارد بیخودی پیاز داغش را زیاد میکند؛ چون حقیقتاً عوض شده بود و دیگر دنبال این کارها نمیرفت.
پریدم وسط حرفش.
- خب بعدش چی شد؟
- تو که نمیذاری بگم. خب میخواستی چی بشه؟! زد تو پرم. گفت شنیده من دارم دنبال مرسده میگردم گفت یه چیزهایی در موردش میدونه که میخواد بگه.
- خب تو چیکار کردی؟
نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت:
- میخواستی چیکار کنم؟ باید به تو میگفتم دیگه. شمارهش رو گرفتم گفتم بهش زنگ میزنم. خدا رو چه دیدی، از خود این آقا مهرداد شما که جز شر چیزی نصیب ما نشد، شاید از بغل این دوستدختر خدابیامرزش ما هم به یه نون و نوایی رسیدیم.
عصر همان روز توی کافیشاپی نزدیک دانشگاه بنفشه با او قرار گذاشتیم. بنفشه کلاس داشت با این وجود با من آمد.
romangram.com | @romangram_com