#چشمان_نفرین_شده_پارت_265
در مورد او حق با بنفشه بود. الحق و الانصاف پسر جذابی بود. البته وقتی روبروی ما نشست، بسیار معذب و دستپاچه بود. هیچکس چیزی برای خوردن سفارش نداد. پرسید مرسده را از کجا میشناسم. همان دروغهایی را که طی این چند روز به ناچار ورد زبانم شده بود، تحویلش دادم. بعد از مدت زمان نسبتاً درازی که به سوالهای بیربط او و دروغهای مکرر من و دوباره تردیدهای او گذشت، بالاخره بیطاقت، رک و پوست کنده گفتم:
- میشه بپرسم شما چه نسبتی با مرسده دارین؟
با دودلی گفت:
- من سعید هستم. وقتی اون اتفاق برای مرسده افتاد یکی دوماه بود با هم آشنا شده بودیم.
- آشنا شده بودین؟! منظورتون رو نمیفهمم.
- قصد ازدواج داشتیم.
هر چه کردم نتوانستم تعجب را از توی صورتم پنهان کنم.
- من فکر میکردم مرسده میخواسته با مهرداد ازدواج کنه!
- اون قضیه مال قبل از آشناییش با من بوده.
ذهنم که بیامان به دنبال دلیلی برای تبرئه مهرداد میگشت، به سرعت به دست آویز بیبند و باری مرسده چنگ انداخت.
- عجبیه که هیچکس از رابطهی شما خبر نداشته! نه خانوادهش و نه حتی دوستهاش.
romangram.com | @romangram_com