#چشمان_نفرین_شده_پارت_263


- چرا همچین می‌کنی دیوونه؟

بنفشه در حال قلقلک دادن من بود و غش غش می‌خندید. هر چه من دستش را پس می‌زدم دوباره آن را روی شکمم حرکت می‌داد.

- پاشو تنبل، شب شد، چه‌قدر می‌خوابی!

بنفشه صبح دانشگاه رفته بود و من بعد از خوردن ناهار خوابم برده بود.

بنفشه دست از قلقلک دادن من برداشت و در حالی که مقنعه‌اش را از سرش بیرون می‌کشید گفت:

- وای که چه‌قدر گرمه. پاشو دیگه کالی، می‌خوام یه چیز مهم بهت بگم.

شاخک‌هایم تیز شد و سریع توی جایم نشستم.

- چی شده؟

- خب حالا این چه ریختیه؟ هیچی بابا، یکی امروز تو دانشگاه جلوم رو گرفت گفت یه چیزهایی در مورد مرسده می‌دونه.

مثل یخ وا رفتم. دیگر چه مزخرفاتی راجع به مهرداد قرار بود روی سرم هوار شود.

دست بنفشه که می‌رفت تا بایستد را کشیدم و نشاندمش.

romangram.com | @romangram_com