#چشمان_نفرین_شده_پارت_262
در تاریکی کوچه چشمهایش را تنگ کرد.
- نه، فکر نکنم. همه که مثل شراره خر نیستن. حتماً تو میدونی کجاست.
به سختی گفتم:
- اگه میدونستم که تو مغازهی خالی دنبالش نمیگشتم.
دستش شل شد و همزمان در خانهای روبروی ما باز شد. با باز شدن در خانه یقهام را ول کرد و به سرعت برق ناپدید شد.
من که تا سرحد مرگ ترسیده بودم، سرم گیج رفت و همانجا کنار دیوار پخش زمین شدم. زنی که از خانهی روبرویی خارج شده بود به من نزدیک شده بود و چیزهایی میگفت؛ ولی من صدایش را نمیشنیدم، فقط اسم شراره بود که مدام در سرم تکرار میشد.
***
در یک کوچهی تاریک میدویدم. آن پسر هم همینطور با عصبانیت دنبالم بود.
کوچهای که در آن بودیم بیشتر به کوچههای روستا میماند که هیچ جنبندهای در آن به چشم نمیخورد. خانهها همه خشت و گلی و به شدت قدیمی بودند.
در تاریکی چیزی جلوی پایم گیر کرد و سکندری خوردم. در همین حال پسر به من رسید و کوبیدم به دیوار. از شدت ضربه قسمتی از دیوار پشت سرم خراب شد و من چشمهایم را بستم. وقتی چشمهایم را باز کردم در کمال تعجب به جای آن پسر، مهرداد را دیدم که با یک جفت چشم آبی به من زل زده بود. آمدم چیزی بگویم که مهرداد چاقویش را بالا برد و به شکمم فرو کرد. دستم را روی شکمم گذاشتم و لبهایم به لبخند کش آمد ...
چشمهایم را باز کردم.
romangram.com | @romangram_com