#چشمان_نفرین_شده_پارت_261


در این چند روز کلی با بنفشه بیرون رفته بودیم و چم و خم خیابان‌های تهران را حسابی یادم داده بود.

خیابان خیلی شلوغ بود و مجبور بودم کلی به خودم زحمت دهم تا با دیگران برخورد نکنم. به سردرِ مترو که رسیدم باد خنکی به صورتم خورد که حالم را جا آورد. داخل ایستگاه انقلاب از خیابان هم شلوغ‌تر بود. بالاخره به زور خودم را میانه‌های قطار، توی آخرین واگن خواهران جا دادم. واگن برادران درست چسبیده به راهرویی که توی آن ایستاده بودم قرار داشت و از همان‌جا می‌شد تجمع‌شان را تشخیص داد. پشتم را به آن سمت کردم و رو به زن‌ها ایستادم. داشتم به حرکات دختری که درست مقابلم در حال صحبت با تلفن بود نگاه می‌کردم که متوجه نگاهی خیره روی خودم شدم. هر چه در اطرافم چشم چرخاندم، نتوانستم صاحب نگاه را پیدا کنم. چند دقیقه بعد در حالی که از سر و صدای دست‌فروشان داخل مترو کلافه شده بودم و نگاه ناشناس را هنوز روی خودم احساس می‌کردم از مترو پیاده شدم. از ایستگاه که بیرون آمدم هوا رو به تاریکی می‌رفت. از یک خیابان شلوغ عبور کردم. قدم‌هایم را بلند برمی‌داشتم تا قبل از تاریک شدن هوا به خانه برسم. وارد یک کوچه شدم. کوچه‌ای که داخل آن بودم برخلاف معمول در آن ساعت بسیار خلوت بود.

همان‌طور که تند تند راه می‌رفتم، صدای قدم‌های شخصی را شنیدم که هر لحظه به من نزدیک‌تر می‌شد. تا آمدم به خودم بجنبم طرف از پشت مانتوام را گرفت و چسباندم سینه‌ی دیوار.

بعد برق دو چشم عصبانی و چاقویی که زیر گلویم بود چشمم را زد. این‌قدر ترسیده بودم که قلبم داشت از سینه‌ام بیرون می‌پرید. می‌خواستم حرفی بزنم؛ ولی زبانم بند آمده بود و کلمه‌ای از آن خارج نشد.

- پسره کجاست؟

صدای خش‌دار پسر جوان تنم را لرزاند.

نفسم بالا نمی‌آمد. بریده بریده گفتم:

- کدوم پسره؟

غرید:

- همون پسره که داشتی دور و ور مغازه‌اش کشیک می‌دادی. نکنه تو رو هم قال گذاشته؟

از آن فاصله نفس‌هایش توی صورتم می‌خورد و سینه‌ی عضلانی‌اش را می‌دیدم که از شدت عصبانیت بالا و پایین می‌رفت.

romangram.com | @romangram_com