#چشمان_نفرین_شده_پارت_260
***
همانطور بیهدف دور و بر آنجا میپلکیدم. آدرسش را از لابهلای مدارک مهرداد توی کتابفروشی پیدا کرده بودم. مغازهای نقلی بود بین دو مغازه دیگر اواسط خیابان انقلاب که انگار سابقاً کتابفروشی مهرداد بوده؛ ولی الان خالی بود. فکر میکردم صاحبش باید تا الان آنجا را به شخص دیگری اجاره داده باشد؛ ولی اینطور نبود!
رفتم روبروی مغازه به تنهی یک درخت تکیه دادم.
خودم هم نمیدانستم چرا به آن جا رفتهام. واقعاً امیدوار بودم چه چیزی پیدا کنم؟
حدود یک هفته بود که آمده بودم تهران. باید هر چه زودتر تکلیفم را روشن میکردم، دیگر بیشتر از این نمیتوانستم مزاحم بنفشه و مادرش باشم؛ ولی هنوز نمیدانستم باید چهکار کنم! رابطهی مرموز مهرداد با قتلهای اخیر بدجوری فکرم را به خودش مشغول کرده بود. البته این طور که معلوم بود، رابطهی قتل و مهرداد خیلی هم تازه نبود و امکان داشت از چندین سال قبل شروع شده باشد!
ای کاش میتوانستم اطلاعات بیشتری راجع به سه مقتول دیگر بهدست بیاورم؛ ولی جز سه تا اسم، عکسشان و چند چیز جزئی چیز دیگری از آنها نمیدانستم.
«ترانه .م» که 30 ساله بوده و در یک لباسفروشی کار میکرده، «ستاره . ص» که متأهل و خانهدار بوده و «شراره. د» 22 ساله که در یک آرایشگاه زنانه کار میکرده.
به نظر نمیآید این سه نفر هیچ وجه اشتراکی به جز رنگ چشمان و نوع کشته شدنشان با هم داشته باشند.
یعنی این سه نفر چه ربطی میتوانند با مهرداد داشته باشند؟ اصلاً ربطی دارند یا همهی اینها ساخته و پرداختهی خیالات من است؟
فکر کردم بهتر است این بار عکس دخترها را با خودم بیاورم و به مغازههای اطراف نشان دهم. شاید یکی از آنها را این دور و بر دیده باشند.
شروع کردم به پایین آمدن از خیابان به سمت مترو.
romangram.com | @romangram_com