#چشمان_نفرین_شده_پارت_259
- ما هم درست نمیدونیم. اون اواخر رفتارهاش عجیب و غریب شده بود. یه روز جمعه اومد گفت میخواد بره ویلای لواسون و تا شب اونجا بمونه. من هم اجازه دادم؛ چون عادت داشت، هر چند وقت یه بار میرفت اونجا. وقتی تا شب خبری ازش نشد و گوشیاش رو جواب نداد، باباش رو فرستادم دنبالش. اون هم رفت و جنازهش رو پیدا ...
مادر مرسده با صدای بلند شروع به گریه کرد و حرفش نیمه کاره ماند.
- ببخشید که داغ دلتون رو تازه کردم. من اصلاً قصد نداشتم ناراحتتون کنم.
پدر مرسده در حالی که دستش را روی شانه همسرش گذاشته بود گفت:
- تقصیر تو نیست دخترم. با اینکه چند سال از مرگ مرسده گذشته؛ ولی مادرش هر وقت یادش میفته همینطوری بیتابی میکنه.
- ببخشید که این رو میپرسم آقای رها، مطمئنید که مرسده خودش اینکار رو نکرده؟
پدر مرسده نگاه مشکوکی به من انداخت و گفت:
- معلومه، مرسده دختر با نشاطی بود، همینطور امیدوار به زندگیش. فکر نمیکنم تو زندگیش ناراحتی داشت. اگه داشت حتماً به من یا مادرش میگفت. من که بعید میدونم اینکار رو با خودش کرده باشه. تازه وقتی من رفتم در ویلا باز بود. معلوم بود یکی اومده بیرون. همهی در و دیوار آلاچیق سوخته بود. جنازهی سوخته مرسده هم همون وسط افتاده بود.
صدایش لرزید.
- مرسده عاشق اون باغ و آلاچیق بود. به اونجا میگفت بهشت رویاها ! چهطور ممکن بود خودش رو به همراه اونجا آتیش بزنه؟! آخه به چه دلیلی باید اینکار رو بکنه؟!
از نگاه طوفانی مرد که به برندگی نگاه مرسده بود، احساس کردم با آمدنم آرامششان را به هم ریختهام و بهتر است هر چه زودتر خانهشان را ترک کنم.
romangram.com | @romangram_com