#چشمان_نفرین_شده_پارت_258
- شما مرسده رو از کجا میشناختید؟
خودم را جمع و جور کردم و گفتم:
- از مدرسه همدیگه رو میشناختیم؛ ولی چند سالی همدیگه رو گم کرده بودیم تا اینکه چندسال پیش دوباره همدیگه رو پیدا کردیم.
انگار خصلتهای همنشینی مثل مهرداد به بهترین شکل ممکن در من اثر کرده بود!
به دروغگویی ادامه دادم:
- دو سه سالی رفتم خارج از کشور و دوباره از حال هم بیخبر شدیم، وقتی هم که برگشتم شنیدم متأسفانه این اتفاق برای مرسده افتاده. من واقعاً بهتون تسلیت میگم. مرسده واقعاً دختر نازنینی بود.
قیافهای متأثر به خودم گرفتم. چهرهی مادر مرسده باز شد. انگار حرفهای من را باور کرده بود.
- ممنونم عزیزم. واقعاً حیف شد که مرسده فرصت نکرد تو رو به ما نشون بده.
و قطرات اشکش صورت مرسده را شست.
- چه اتفاقی برای مرسده افتاد؟
اشکهای مادر مرسده شدت گرفت و صورت پدرش سرخ شد.
romangram.com | @romangram_com