#چشمان_نفرین_شده_پارت_257
دروغ، دروغ، مهرداد تبدیل شده بود به یک علامت سوال بزرگ که دائم دور سرم میچرخید.
نشستم پشت کامپیوتر و شروع کردم به جستجو.
میخواستم ته و توی قتلهایی را که آن دختر توی پارک در موردش حرف میزد را دربیاورم. با یک جستجوی ساده فهمیدم سه دختر چشم آبی دیگر به همان روش سوزانده شده بودند. به تاریخ خبر مربوط به مرگشان که دقت کردم متوجه شدم همهشان بعد از مرسده کشته شده بودند.
یعنی مهرداد چه ارتباطی میتوانست با این قضایا داشته باشد؟!
بنفشه دوباره آمد توی اتاق. این بار هیچ اثری از گفتگویی که دقایقی پیش با هم داشتیم توی صورتش نبود.
با خنده گفت:
- بدو بیا که الان قورمه سبزی مامان سوسی توسط دختر گلش یه لقمهی چپ میشه و هیچی برای جنابعالی نمیمونه.
در حالی که سعی میکردم به چشمهایش نگاه نکنم، دنبالش راه افتادم.
***
بعد از دیدن عکس مرسده هردو نفرشان به شکل ناخوشایندی به من خیره شدند. البته حق هم داشتند؛ چون من را نمیشناختند. از اولین دقیقهای که وارد خانهی ویلایی جمع و جور بالاشهری پدر و مادر مرسده شدم، توقع همچین برخوردی را داشتم. این بار تنها آمدم؛ چون نمیخواستم بنفشه را بیشتر از این وارد این ماجرا کنم.
بالاخره مادر مرسده گفت:
romangram.com | @romangram_com