#چشمان_نفرین_شده_پارت_256
- چرا؟!
- اون روز به فرهاد زنگ زدم.
- چی؟ مگه شما به هم نزده بودین؟
مِن مِن کرد:
- چرا... ولی... من اون روزها خیلی بههم ریخته بودم. بعد از یه مدت که از فرهاد جدا شده بودم دیدم حاضرم هر کاری بکنم تا اون برگرده. بهخاطر همین اون روز بهش زنگ زدم. اون هم نامردی نکرد، هر چی لایق خودش بود بار من کرد گفت چشمش یه نفر دیگه رو گرفته بوده و میخواسته من رو از سرش باز کنه، حالا هم با اون دختره خوشه و بهتره من دیگه مزاحمش نشم وگرنه بد میبینم و از این چرت و پرتها. بعد از شنیدن حرفهای فرهاد دیگه طاقت نیاوردم و یه گوشهی خلوت گیر آوردم و زدم زیر گریه. اینقدر از دست خریت خودم حرصی شده بودم که دوست داشتم خِرخِرهم رو بجوم. روم نشد بعد از اون همه ادعا جلوی تو بگم مثل بدبختها به فرهاد زنگ زدم و خودم رو خوار و خفیف کردم، بهخاطر همین اون دروغ مسخره رو در مورد دادن جزوهی ریاضی به یاسی سر هم کردم.
بنفشه در حالی که حسابی ناراحت شده بود از جای خود بلند شد و به سمت در رفت.
- حالا به این نتیجه رسیدم که اون زمان اشتباه کردم که تو زندگی شخصیت دخالت کردم؛ ولی فقط به عنوان یه دوست بهت میگم، از سرنوشت من درس بگیر، تازه من هیچ شکی به فرهاد نداشتم، تو که دیگه ...
جملهاش را نیمه تمام رها کرد و گفت:
- در هر صورت هر جور خودت صلاح میدونی.
بعد از خارج شدن بنفشه از اتاق همینطور هاج و واج وسط اتاق روی سجاده وا رفتم.
ممکن نبود بنفشه دروغ بگوید. چه دلیلی برای این کار داشت؟! مهرداد چه دلیلی برای دروغ به این بزرگی داشت؟
romangram.com | @romangram_com