#چشمان_نفرین_شده_پارت_253


- از کی نماز می‌خونی کالی؟

- از یه روز صبح با سپیده.

آمد کنارم نشست و دست کشید روی سجاده‌ام.

- خوش به حالت، کاش من هم می‌تونستم.

- چرا نتونی؟

- نمی‌دونم! احساس می‌کنم هنوز آمادگیش رو ندارم. می‌دونی کالی من تو این مدت خیلی عوض شدم.

خودم هم از طرز لباس پوشیدن و آرایش و رفتارش متوجه این قضیه شده بودم.

همچنان که نگاهش را به سجاده داده بود، ادامه داد:

- شاید باورت نشه؛ ولی بعد از فرهاد دیگه با کسی نبودم. تو اون شرایط که بابام مرده بود و خیلی ناراحت بودم همه‌ی سعی‌ام رو کردم که به‌خاطر غمی که دارم خودم رو گرفتار هرکس و ناکسی نکنم. می‌دونی کالی، وقتی بابام رفت تازه فهمیدم چه‌قدر تنها و بی‌کسم. بیچاره مامانم از من بدتر. یدونه خواهرم که تو شهرستان سرش به شوهر و بچه‌هاش گرمه. فک و فامیل هم که فقط موقع پلو عزا یاد ما افتادن، بعد هم دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نکردن. موندیم من و مامان. دیدم روا نیست هر جفتمون بیشتر از این تنها بمونیم.

- من واقعاً معذرت می‌خوام بنفشه جان، من به عنوان دوستت باید تو اون شرایط پیشت می‌بودم.

بنفشه توی چشم‌هایم نگاه کرد.

romangram.com | @romangram_com