#چشمان_نفرین_شده_پارت_252
- پس تو چرا اینجا نشستی؟ پاشو برو لباست رو عوض کن. من هم برم ببینم مامان جونِ هنرمندم واسه شام چی پخته!
و بـ ـوسهای روی گونهی مادرش زد. سوسن خانم که سختی زمانه سن او را بیش از چیزی که بود نشان میداد گفت:
- برو بچه! اینقدر خودت رو لوس نکن.
بنفشه چشمکی به من زد و به سمت آشپزخانه رفت. میدانستم میخواهد با این کارها مادرش را از این حال و هوا درآورد؛ چون بوی قورمه سبزی تمام خانه را برداشته بود.
باید اعتراف کنم وقتی به سمت تهران راه افتادم ابداً توقع اینچنین استقبال گرمی از بنفشه نداشتم. اولین بار با دیدن روی خوش و استقبال پرشورش از تردیدی که هنوز هم در موردش داشتم، خجالت کشیدم. با گذشت چند روز هنوز هم میترسم به چشمهایش نگاه کنم مبادا از نگاهم تردیدم را بخواند. با اینکه هنوز هیچ حرفی از دیدار آخرمان نزده؛ ولی هر بار که یاد حرفهایی که به او زدم میافتم، عرق شرم پیشانیام را خیس میکند. فقط قسمتهایی از داستان خودم و مهرداد را که مربوط به مرسده میشود، برایش تعریف کردهام و او از همهی ماجرا آگاه نیست.
اینقدر در فکر و خیال غرق بودم که متوجه نشدم سوسن خانم روبرویم نشسته و به من لبخند میزند.
- خوبی دخترم؟
- ممنونم، واقعاً شرمندهتونم که توی این وضعیت چند روزه مزاحمتون شدم.
- این چه حرفیه عزیزم؟! تا هر وقت که پیشمون بمونی خوشحال میشیم. من و بنفشه هم از تنهایی درمیایم. حالا هم پاشو برو لباسهات رو عوض کن. انشاءالله خدا خودش گره کارت رو وا میکنه.
خدا! چه واژهی غریبی. از بعد از آن روز صبح، همیشه نمازم را میخوانم. هنوز رابطهام با خدا اینقدر عمیق نشده؛ ولی میدانم وقتی نماز میخوانم حال بهتری پیدا میکنم.
نمازم را که تمام کردم بنفشه را دیدم که بالای سرم روی تخت نشسته.
romangram.com | @romangram_com