#چشمان_نفرین_شده_پارت_251
بنفشه کلید را توی قفل انداخت و گفت:
- حالا آدرسش رو میخوای چیکار کنی؟
جلوتر از او داخل شدم.
- میخوام برم ببینمشون، باید مطمئن شم. شاید این مهرداد اصلاً مهرداد مورد نظر ما نباشه.
بنفشه که از گرما کلافه بود، از همان توی حیاط شروع به باز کردن دکمههای مانتواش کرد.
- قبول کن که داری خودت رو گول میزنی کالی!
قبول کردم که حرف حساب جواب ندارد.
از کنار حوض خالی از آب گذشتیم.
خانهی پدر بنفشه خانهای قدیمیساز بود که وصلهای ناجور در دل برجهای سربه فلک کشیدهی منطقه به حساب میآمد.
مادر بنفشه با لباس سیاه همیشگیاش در آستانهی در ظاهر شد. در این چند روزی که از ورودم میگذشت، همیشه او را با لباس سیاه دیده بودم. به گفتهی بنفشه با این که چند ماه از فوت شوهرش میگذرد هنوز لباس سیاه را از تن بدر نکرده است.
بعد از احوالپرسی با سوسن خانم مادر بنفشه، با همان لباس بیرون نشستم روی مبل. بنفشه پشت سرم وارد هال شد.
romangram.com | @romangram_com