#چشمان_نفرین_شده_پارت_250
برق از سرم پرید. کلمات مهرداد و فرار عین فرفره دور سرم میچرخید.
- مهرداد دیگه کیه؟
- دوست مرسده بود، انگار قرار ازدواج داشتن.
- یعنی چی که میگی فرار کرد؟
- چند ماه بعد از مرگ مرسده گفت که دیگه نمیتونه اینجا رو بدون مرسده تحمل کنه، بعدش هم انتقالی گرفت به یه شهر دیگه. بیچاره خیلی دلم براش میسوخت، بیشتر از اون برای مرسده، طفلک دختر خوبی بود.
- خیلی وقت بود با هم دوست بودین؟
- نه به اون شکل. میدونین مرسده دختر توداری بود. زیاد اهل دوستی و معاشرت نبود. ما یه دوستی معمولی داشتیم، البته اون اواخر زیاد روبهراه نبود، بعضی وقتها برخلاف روحیهش با من دردِ دل میکرد. در مورد خونه و خانوادهش میگفت. گاهی هم در مورد رابطهاش با مهرداد حرف میزدیم. پسره رو خیلی دوست داشت؛ ولی انگار پسره خیلی نرمال نبود! میگفت یه جورِ عجیب غریبیه. نمیدونم ولله.
من خیلی خوب مرسده را درک میکردم.
- شما آدرسی چیزی از خانوادهش ندارین؟ میخوام بهشون تسلیت بگم.
- بله دارم، اجازه بدین براتون بنویسم.
***
romangram.com | @romangram_com