#چشمان_نفرین_شده_پارت_249
- نه، مسئله این نیست... ببینید راستش... راستش... مرسده... مُرده.
دهانم از تعجب باز ماند.
- یعنی چی مُرده؟!
قیافهی دختر در هم رفت.
- شما برای چی این سوالها رو میپرسین؟
قیافهای متأثر به خودم گرفتم که خیلی هم غیرواقعی نبود؛ چون واقعاً مبهوت و ناراحت شده بودم.
- من یکی از دوستهای قدیمیش هستم، چند وقت بود دنبالش میگشتم، یکی گفت اینجا درس میخونه.
چشمهای دختر با همدردی به من دوخته شد.
- تو چهجوری از فوتش خبردار نشدی بعد از اون همه سروصدایی که به پا کرد؟!
- سروصدا؟!
- خب اولش میگفتن خودش رو سوزونده؛ ولی بعداً معلوم شد یه نفر اون رو کشته. تا چندوقت هر روز پلیس میاومد دانشگاه و بچهها رو سوالپیچ میکرد. میگفتن چندتا دختر دیگه هم مثل مرسده همون جوری کشته شدن. بیشتر از همه هم به مهرداد بدبخت گیر میدادن تا آخر دیگه از این دانشگاه فرار کرد.
romangram.com | @romangram_com