#چشمان_نفرین_شده_پارت_248


در پارکی نزدیک دانشگاه بنفشه منتظر ماندم. بنفشه دختر را یک‌راست آورد پیش من. دختر که بسیار مضطرب می‌نمود، کنار من روی نیمکت نشست و بنفشه بالای سرمان ایستاد. عکس را دوباره به دختر نشان دادم.

- این دختر رو می‌شناسین؟

- بله به دوستتون هم گفتم، اون اوایل که تازه اومده بودم دانشگاه می‌شناختمش، همکلاسی بودیم.

- می‌دونین الان کجاست؟ چه ساعتی کلاس داره؟

دختر با اکراه گفت:

- نه، خیلی وقته ندیدمش.

- چه‌طور میشه؟ مگه با هم همکلاسی نیستین؟

مِن مِن کرد:

- چرا ولی خب ...

انگار از گفتن چیزی در هراس بود. سعی کردم مجابش کنم.

- ببینید خانم، من کار واجبی باهاشون دارم که حتماً باید ببینم‌شون. بهتون قول میدم زیاد مزاحم‌شون نشم.

romangram.com | @romangram_com