#چشمان_نفرین_شده_پارت_246


تخته شاسی را روی آلاچیق گذاشتم.

- من دیگه داره دیرم میشه، باید برم.

- نمی‌بریش؟

- چی رو؟

- نقاشی رو دیگه.

- چرا حتماً.

کاغذ را از تخته جدا کرد و به دست من داد. با شتاب به سمت خانه رفتم تا زودتر آماده شوم. هنوز دو قدم بیشتر نرفته بودم که صدای مهرداد را شنیدم.

- کالیاسا؟

ایستادم و منتظر نگاهش کردم. چشم‌هایش مثل پسربچه‌های هفت هشت ساله برق می‌زد.

- زود برمی‌گردی؟

لبخند زدم.

romangram.com | @romangram_com