#چشمان_نفرین_شده_پارت_245
رفتیم توی همان آلاچیقی که بار پیش با هم رفته بودیم. مهرداد تخته شاسی نقاشیاش را که انگار از قبل آنجا جا مانده بود، برداشت و نشان من داد. با دیدن عکس خودم روی کاغذ متعجب شدم. نقاشی بینهایت به من شباهت داشت. نقاشی سیاه قلمی از من بود که توی آن فقط چشمهایم رنگ داشت. آبیِ آبی !
یکدفعه دلم آشوب شد.
- وای مهرداد این خیلی قشنگه.
- چند روزه دارم میکِشمش میخواستم توی یه موقعیت خاص نشونت بدم؛ ولی انگاری الان همون موقعیته.
با محبت به چشمهایم نگاه کرد. هر آن امکان داشت در نگاه مهربانش ذوب شوم.
نه، امکان ندارد صاحب این نگاه دروغگو باشد. من به خودم ثابت میکنم که آن دختر هیچ ارتباطی با گذشتهی مهرداد ندارد.
همچنان که در نگاهش دست و پا میزدم، لرز غریبی سرتا پایم را فرا گرفت. نسیم ملایمی که میوزید باعث شد، سردم شود. دستهایم را در جیبم فرو کردم. لمس عکس که تیزیاش توی بدنم فرو میرفت، دوباره به یادم آورد چیزهایی هست که من نمیدانم. ناخودآگاه لبخندم جمع شد.
- من میخوام بعد از امتحانها برم خونه.
آن حالت جادویی از توی نگاه مهرداد ناپدید شد.
- مگه نمیخوای ترم تابستونی برداری؟
- حالا هنوز خیلی مونده.
romangram.com | @romangram_com