#چشمان_نفرین_شده_پارت_244
- برای تشکر زوده، هنوز اصل کاری مونده.
مهرداد با چشمهای گرد شده به جعبهی کوچکی که همان موقع از توی کیفم درآوردم نگاه کرد.
- این دیگه چیه کالی؟
- کادوت.
مهرداد ساعت را از توی جعبه درآورد و با تحسین نگاهش کرد.
- خیلی قشنگه.
- ببند به مچت ببینم.
ساعت توی دستش میدرخشید.
- نمیدونم چهجوری ازت تشکر کنم کالی، تو نمیدونی چهقدر ...
بعد یکدفعه حرفش را قطع کرد و چشمهایش درخشید.
- بیا میخوام یه چیزی نشونت بدم.
romangram.com | @romangram_com