#چشمان_نفرین_شده_پارت_243
مهرداد یکه خورد.
- چون زیاد نمیکشم، تفننیه. تو اصلاً تا حالا سیگار دستم دیدی؟
- نه. مهرداد؟
چنگال را توی بشقاب گذاشتم و توی چشمهایش نگاه کردم. او هم منتظر نگاهم کرد.
- چیزی هست که تا حالا به من نگفته باشی؟
- مثلاً چی؟
- نمیدونم؛ مثلاً یه چیزی تو گذشتهات.
- معلومه که نه. تو همه چیز رو دربارهی زندگی من میدونی.
قیافهی متفکر من را که دید ادامه داد:
- ول کن این حرفها رو، بگو من بابت امشب چهجوری ازت تشکر کنم.
لبخند زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com