#چشمان_نفرین_شده_پارت_242
- نه بذار من برم بیارم. تو شب تولدت نباید کاری کنی.
مهرداد آمد چیزی بگوید که من اجازه ندادم.
- تو کدوم اتاقه؟
- تو همون اتاق آخریه.
فیالفور خودم را رساندم توی اتاق. فرصت بهتر از این گیرم نمیآمد. فندک را توی جاسیگاری میان تهماندههای سیگار پیدا کردم. بعد معطل نکردم و پوشهی قرمز را که هنوز هم همان جای قبلی روی میز بود، وارسی کردم؛ ولی عکسی داخلش نبود.
باید حتماً عکس آن دختر را پیدا میکردم. چه فرصتی بهتر از این. اصلاً یکی از دلایل جشن امشب بیبرو برگرد همین عکس بود. باید آن دختر را پیدا میکردم تا بفهمم چه ربطی به مهرداد دارد. این فکر چندوقتی بود که توی سرم پیدا شده بود؛ ولی وقتی قوت گرفت که تلفنی با بنفشه حرف زدم.
آن روز بعد از کلی سبک سنگین کردن، شمارهی بنفشه را گرفتم. وقتی صدایش را شنیدم انگار گمشدهای را بعد از مدتها یافتهام. سر 5 دقیقه یخمان باز شد. هیچ کدام اشارهای به آن چه بینمان اتفاق افتاده بود، نکردیم. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و فقط ما مدتی از هم دور بودهایم. به او تسلیت گفتم و حال مادرش را پرسیدم. حرفمان کشیده شد به دانشگاهش و من با ناباوری فهمیدم که دانشگاه فعلی بنفشه همان دانشگاه سابق مهرداد است. نفهمیدم چه شد که همان موقع به بنفشه گفتم میخواهم بروم به دیدنش، انگار توی همان چند ثانیه توی ناخودآگاهم نقشه را کشیده بودم. حالا اگر عکس آن دختر و شاید هم اسم و رسمش را پیدا میکردم که دیگر نور علی نور میشد.
رفتم سر وقت کتابخانه. از بین همهی کتابها جنایت و مکافات بود که چشمم را گرفت. خوشبختانه عکس را وسط همان کتاب محبوب مهرداد پیدا کردم. شاید صاحب عکس هم محبوب بوده که آنجا جا خوش کرده.
عکس را سراندم توی جیبم و سریع رفتم پایین.
شمع را روشن کردم و بعد از آرزوی مهرداد که نمیدانم چه بود، دو نفری فوتش کردیم. در حین خوردن کیک بیاراده فندک طلایی رنگ را توی دستم میچرخاندم.
- بهم نگفته بودی سیگار میکشی!
romangram.com | @romangram_com